پانيا پاكدلپانيا پاكدل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

پانی کوچولوی من

پانيا جون در مسافرت به شمال

به همرا ه پانيا جون در اوايل مهرماه يك سر رفتيم شمال. (اين براي دومين باربود كه پانيا جونو ميبرديم شمال ، پارسال هم تو خرداد ماه برده بوديمش) .  يك روز گرگان ، دو روز محمود اباد و سه روز رشت وانزلي بوديم در راه برگشتم  هم يك شب بابلسر بوديم. پانيا دريا رو خيلي دوست داشت ولي چه فايده كه بدليل باراني بودن هوا نتونستيم زياد پانيارو ببريم كنار ساحل . فقط همون روز اول كه رسيديم محموداباد هوا خوب بود كه برديمش ساحل و خيلي دوست داشت كه بره تو آب و اب بازي كنه كه ما هم مجبور شديم با خودمون ببريمش تو دريا تا حسابي اب بازي كنه ، وقتي موجها ميومد  طرفش خيلي ذوق ميكردو خوشحال ميشد. خيلي هم دوست داشت كه رو ماسه هاي لب ساحل بشينه &nbs...
30 آذر 1392

شعرهایی که پانیا جون تا حالا یاد گرفته

تاب تاب عباسی     ادا منو ننازی      اده منو بندازی     تو بدل مامان بندازی یه توپ دارم گلگلیه     سرخ وسفیدو آبیه       میزنم زمین      هوا میره     نمیدونی تا اوجا میره      من این توپو نداشتم          مشتامو اوب نوشتم     بابا بهم ایدی داد    یه توپ گلگلی داد   اتل متل تتوره      گاو حسن تتوره    نه شیر داره ...
1 آذر 1392

خوشکل خانوم تو مراسم عروسی عمو جوادش

پانیا جونو  به عروسی عمو جوادش  که آخرای شهریور برگزار شده بود بردیم .  اولاش خیلی دوست داشت و کلی ذوق کرده بود .یواش یواش که مهمونا اومدن و تالار شلوغ شد دیگه همش بهونه میگرفت و بد خلقی میکرد. اصلا نمیذاش ازش عکس بگیریم . همین چند تا عکسم که ازش گرفتیم , اول مراسم که هنوز مهمونا نیومده بودن  گرفتیم؛تازه با وجود اینکه رقص خوبی داره ولی اصلا تو عروسی نرقصید. فکر میکنم از جاهای خیلی شلوغ خوشش نمیاد . اینم چند تا عکساش تو عروسی: اینم چند تا از عکساش همراه با پسر عمش"عرفان " : ...
21 آبان 1392

پانیا جون در ارامگاه خیام در نیشابور

پانیا جونو یه روز جمعه تو شهریور که هنوز هوا سرد نشده بود به همراه دو تا از دوستانمون بردیم نیشابور .خیلی بهش خوش گذشت . البته اولش که رسیدیم ارامگاه خیام خیلی بهونه میگرفت ولی بعدش که واسش خوردنی (چیسپ )گرفتیم اروم تر شد. اینم چند تا از عکساش تو ارامگاه خیام : ...
20 آبان 1392

پانیا جون در شهر بازی سرزمین عجایب

پانیا را وقتی برای اولین بار بردیم شهر بازی ,خیلی از بازیهارو میترسید سوار شه , فقط تونستیم چند تا بازیشو که دوست داشت سوارش کنیم. با این وجود ولی شهر بازی رو خیلی دوست داشت, خیلی خوشحال بود که اومده بود شهر بازی. وقتی هم که میخواستیم از شهر بازی بیایم بیرون با گریه اوردیمش بیرون. اینم چند از عکساش تو شهر بازی سرزمین عجایب : ...
20 آبان 1392